خلاصه داستان
سال ۱۹۳۵، هواپیمای سنت اگزوپری، که برای شکستن رکورد پرواز بین پاریس و سایگون تلاش میکرد، در صحرای بزرگ آفریقا دچار نقص فنی شد و به ناچار در همانجا فرود آمد.[۸]
همین سانحه دستمایه نگارش شازده کوچولو شد که در آن شخصیت قهرمان داستان، خلبانی بینام، پس از فرود در کویر با پسر کوچکی آشنا میشود.[۹] پسرک به خلبان میگوید که از سیارکی دوردست میآید و آنقدر آنجا زندگی کرده که روزی تصمیم میگیرد برای اکتشاف سیارههای دیگر، دیار خود را ترک کند. او همچنین برای خلبان از گل رز محبوبش میگوید که دل در گرو عشق او دارد، از دیگر اخترکها تعریف میکند و از روباهی که او را اینجا، روی زمین ملاقات کرده است، میگوید. خلبان و شازده چاهی را مییابند که آنها را از تشنگی نجات میدهد. او در طی داستان با ماری برخورد میکند که زبان رازآلودی دارد. در نهایت شازده کوچولو تصمیم میگیرد به سیارک خود بازگردد.
در طول داستان، شازده کوچولو با شخصیتهای عجیب و غریبی مانند پادشاه، مغرور، مست، تاجر، روشناییبان و جغرافیدان روبرو میشود. هر کدام از این شخصیتها نمادی از جنبههای مختلف دنیای بزرگسالان هستند و رفتارها و طرز تفکر آنها به طعنه و کنایه مورد نقد قرار میگیرد. شازده کوچولو در سیاره زمین با گل سرخ مغروری آشنا میشود و دلباخته او میشود. اما غرور گل سرخ، شازده کوچولو را ناامید میکنند و او را به سفری پرفراز و نشیب در سیارات دیگر سوق میدهند. در نهایت، شازده کوچولو با روباهی دانا و پیر آشنا میشود که او را به راز مهمی در زندگی رهنمون میشود: «تنها با قلب میتوان دید. آنچه به چشم دیده میشود، پوچ و ناچیز است.» شازده کوچولو با درک این راز، تصمیم میگیرد با ماری در صحرا ملاقات کند تا از طریق نیش مار به سیارهاش برگردد.[۱۰] پایان داستان شازده کوچولو مرگ نیست بلکه بازگشتی به خویشتن و به روح کودکانهاش است.


هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.